الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )
516
الغدير ( فارسى )
اين روست كه فرزند ، پدر را ماند . پدرم مىگفت : عمويت على بيمار شد ، چندان كه مشرف بر هلاك بود ، ولى بعد كه شفا يافت و از بستر بيمارى برخاست ، من قصيدهاى را بر او خواندم كه مردى از قبيلهء بنى حارث به نام سلم بن شافع سروده بود . اين مرد بر ما ميهمان شد تا از على ، عمويت در پرداختن ديهاى كه از عهدهء پرداخت آن عاجز مانده بود ، يارى بگيرد ، ولى چون ما به پرستارى او مشغول و سرگرم بوديم ، آن مرد حارثى نامراد به خانهء خود برگشت و قصيدهاى گسيل داشت كه از جمله اين ابيات است : - اگر سايهء ابن زيدان على ، از سر ما كوتاه شود ، اى آسمان ! دگرت اختر مباد . - و ديگر نه زنان كودكى دربرگيرند و نه زمين از آب باران سيراب شود . - خاك بر سر دنيا و اهل دنيا يكسر ، اگر ابو الحسن على از ميان ما برود . گويد : عمويم على بعد از شنيدن قصيده به گريه درآمد و آن مرد حارثى را احضار كرد و هزار دينار به دو صله داد و ديهء مقتول را هم پرداخت ، و اين بعد از ششماه بود و هرگاه او را مىديد ، اكرام و احترام مىكرد و بر قدر و منزلت او مىافزود . عماره ، پس از آنكه سخن را در جود و سماحت عمش على بن زيدان و دامنهء وسيع ثروت او به درازا كشانده و از شجاعت و دليرى او قصهها پرداخته است ، گويد : سال 529 به حد بلوغ رسيدم و سال 31 به فرمان پدرم همراه وزير مسلم بن سخت جانب زبيد رفتم و در آنجا منزل گزيدم و چهار سال رحل اقامت افكندم و از مدرسه جز براى نماز جمعه خارج نگشتم . سال پنجم به زيارت پدر و مادرم رفتم و باز در مراجعت ، سه سال در زبيد اقامت كردم و جمعى از طلاب نزد من فقه شافعى و فرائض و مواريث قرائت مىكردند ، و من خود كتابى در فرائض تصنيف كردهام . در سال 39 ، پدرم و پنج تن از برادرانم به زبيد آمدند و چون در خدمت پدر قسمتى از اشعار خود را خواندم ، نيكو شمرد و گفت : تو خود مىدانى كه ادب ، نعمتى از نعمتهاى الهى است كه ترا نصيب گشته است ، مبادا با ناسزاگويى مردم ، نعمت ادب را كفران و